|
(( شعرا که قابل نداره ، اما همش واسه خودت ))
* زيبايي عشق به سکوت است، نه به فريادزيبايي عشق به تحمل است، نه به خرد شدن و فرو ريختن عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيونددتمام شيريني اش را از دست مي دهد *هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز دوستيمان هم از دوري بود.... مانند هميشه به خاطر مي آورم روزهاي نخستين را که چه عاشقانه در انتظارت بودم... و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات راسپري مي کردم.. و به ياد داري زمان نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزوي يدارت هر بار مي آمدم... و امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من است من آمده ام تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات تو را بيابم... هر جا مي روم بوي تو هست ... چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين ثانيه ها هم بيابم.... و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند.... همه و همه در ياد و خاطرمن اميد زندگي است.... و اينجا که مي آيم از بوي ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من و اين ها به يادگار گذاشتي مست مي شوم... و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين است... چقدر عادت کرده ام به بودنت... و عادت چيزي است .... که حتي يک ثانيه دوري هم به اندازه دنيا دير مي گذرد * وقتي عاشق زندگي هستيداز ديد يک عاشق به دنيا نگاه مي کنيد.وقتي با ديد عشق همه چيز را بنگريد،متوجه زيبايي در هر چيزي مي شويد،و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتي شده،عشق را در همه چيز جستجو مي کنيد << باربارا >> - پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم،پيش از آنكه پرده فرو افتد، پيش از پژمردن آخرين گل،برآنم كه زندگي كنمبرآنم كه عشق بورزم،برآنم كه باشـم... << مارگوت بيكل >>
با يك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم توي دستش. او يك شكلات گذاشت توي دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا كردم. سرش را بالا كرد. ديد كه مرا ميشناسد. خنديدم. گفت: دوستيم؟ گفتم: دوست دوست . گفت: تا كجا؟ گفتم: دوستي كه "تا" ندارد . گفت: تا مرگ!؟ خنديدم و گفتم: من كه گفتم "تا" ندارد . گفت: باشد، تا پس از مرگ! گفتم: نه، نه، نه، تا ندارد. گفت: قبول، تا آن جا كه همه دوباره زنده ميشوند، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم.تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم . خنديدم. گفتم: تو برايش تا هر كجا كه دلت ميخواهد يك "تا" بگذار. اصلاً يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا. اما من اصلاً "تا" نميگذارم . نگاهم كرد. نگاهش كردم. باور نميكرد. ميدانستم. او ميخواست حتماً دوستيمان "تا" داشته باشد. دوستي بدون "تا" را نميفهميد.گفت: بيا براي دوستيمان يك نشانه بگذاريم . گفتم: باشد. تو بگذار. گفت: شكلات. هر بار كه همديگر را ميبينيم، يك شكلات مال تو، يكي مال من. باشد؟ گفتم: باشد . هر بار يك شكلات ميگذاشتم توي دستش، او هم يك شكلات توي دست من. باز همديگر را نگاه ميكرديم. يعني كه دوستيم. دوست دوست. من تندي شكلاتم را باز ميكردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمكيدم. ميگفت: شكمو! تو دوست شكمويي هستي . او شكلاتش را ميگذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ. ميگفتم: بخورش! ميگفت: تمام ميشود. ميخواهم تمام نشود. براي هميشه بماند . صندوقاش پُر از شكلات شده بود. هيچ كدامش را نميخورد. من همهاش را خورده بودم. گفتم: اگر يك روز شكلاتهايت را مورچهها بخورند يا كرمها، آن وقت چه كار ميكني؟ گفت: مواظبشان هستم . ميگفت: ميخواهم نگهشان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم: نه، نه، "تا" ندارد. دوستي كه "تا" ندارد .يك سال، دو سال، چهارسال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شدهاست. من بزرگ شدهام. من همه شكلاتها را خوردهام. او همه شكلاتها را نگه داشته است. او امشب آمده است تا خداحافظي كند. ميخواهد برود. برود تا آن دور دورها. ميگويد: ميروم اما زود برميگردم . من ميدانم، ميرود و برنميگردد. يادش رفت شكلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يك شكلات گذاشتم كف دستش. گفتم: اين براي خوردن . يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش. گفتم: اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكات .يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلاتهايش. هر دو را خورد. خنديدم. ميدانستم دوستي من "تا" ندارد. ميدانستم دوستي او "تا" دارد. مثل هميشه، خوب شد همه شكلاتهايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد.حالا با يك صندوق پُر از شكلات نخورده، چه خواهد كرد!؟
|
About![]()
86/11/22 - 86/11/30 86/11/05 - 86/11/21 86/11/08 - 86/11/14 86/10/22 - 86/10/30 86/10/05 - 86/10/21 LinksSpecificCategories |